انجمن فرهنگی اجتماعی الوند

 

سایت انجمن الوند

گروه خبررسانی برنامه های داخلی انجمن


منوی وبلاگ

 

Tuesday, June 13, 2006

كارگاه داستان!
 
تف انداز


سه متر و هشتاد سانتيمتر ، خوب ، بايد بيشتر سعی کنم .
عضلات صورتم را منقبض ميکنم ، زبانم را دور دندان هايم می چرخانم ، حالت ميک زدن را انجام ميدهم ، لپ هايم فرو می روند ، تمام آب دهانم را کاملا جمع ميکنم ، لبهايم را گرد ميکنم و جلو می آورم و نفس حبس شده ام را يکباره آزاد ميکنم و تفی ديگر
می اندازم .
حالا از جلوی انگشت های پاهايم جايی که ايستاده ام تا محل تف را اندازه گيری می کنم .
چهار متر و يازده سانتيمتر ، خوب خوب ، لبخندی می زنم و با خودم می گويم بايد بهترش بکنم .
دوباره شروع ميکنم عضلات صورتم را کمی با دست ماساژ ميدهم ، هوای بيشتری فرو می دهم و توی سينه ام حبس ميکنم ، تمام آب دهانم را در نقطه ايِی متمرکز ميکنم ، زبانم را گرد ميکنم و دور آن نقطه حلقه می زنم اش و در لحظه ايی نفس ام را آزاد می کنم و گوی زبان و آب دهانم را به بيرون پرتاب می کنم در هوا قدری حرکت می کند و دورتر پايين می افتد .
اندازه گيری می کنم ، سی و نه متر و شصت سانتيمتر ، تقريبا فاصله از در خانه تا سر کوچه ، نفس عميقی می کشم ، برای خودم دست می زنم ، " بايد از تمام توانم استفاده بکنم بايد دورتر دورتر پرتاب بکنم . "
از نو شروع می کنم .
آب دهانم را کاملا جمع می کنم ، دهانم خشک خشک ميشود ، تا جايی که ميشود هوا در سينه ام حبس می کنم . تمام عضلات صورت و گردنم منقبض شده اند . برای بيرون فرستادن حجم هوا از نای و حنجره و محفظه دهانم تمرکز می کنم و در لحظه ايی تمام هوا را آزاد می کنم ، شی ايی درهم تنيده و بافته شده از تارهای صوتی و حنجره و آب دهانم به بيرون پرتاب می شوند . و در هوا به حرکت در می آيند . شروع می کنم به دويدن تا ببينم در کجا فرود می آيد ، در فاصله ايی خيلی دورتر می افتد ، اندازه گيری می کنم .
نهصد و هشتاد و پنج متر و هفده سانتيمتر ، عالی ، عالی ، احساس رضايت می کنم ، " يکبار ديگر ، يکبار ديگر ، بايد بيشتر و بيشتر سعی بکنی . "می نشينم قدری آب می خورم و خودم را برای پرتاب بعدی آماده می کنم .
می ايستم ، سرم را بالا می گيرم و به دور دست ها نگاه می کنم . از تمام انرژی ام استفاده می کنم ، تمام عضلات سر و صورت و گردنم را منقبض می کنم ، برجستگی شان را حس می کنم ، شش هايم را پر از هوا می کنم ، دست هايم را به طرفين باز می کنم و شکم ام را به تو می دهم تا هوای بيشتری در ريه هايم جای بگيرد . تمرکز می کنم و به نقطه ايی خيره می شوم ، برای لحظه ايی با سرعت هر چه تمام تر و قدرت بيشتر تمام هوای محبس را آزاد می کنم ، پوست و گوشت و رگ و پی گردنم کشيده می شوند، پاره می شوند و از هم جدا می گردند . کره جمجمه سرم به حرکت در می آيد و در هوا پرواز می کند ، در حال دور شدن در انتهای کوچه مرد بی سری را با دستهای باز می بينم که کوچک کوچک تر می شود .


محمد گراميان
||  8:35 PM


Links to this post:

<\$BlogItemBacklinkCreate\$>