|
انجمن
فرهنگی
اجتماعی
الوند |
||
|
گروه خبررسانی برنامه های داخلی انجمن
منوی وبلاگ
●
صفحه اصلی
● پست الکترونيک
سازمان هاي جامعه مدني
|
|
Friday, June 16, 2006
●
كارگاه داستان
||
9:12 AM
كلاس اولي اولش تن تن دلم آب می خواس. مث اون موقعی که اون بادوم تلخه رو خورده بودم و هر چی آب می خوردم دهنم خوب نمی شد. اونجا خیلی خیلی شلوغ بود. حتی از روزهایی که تولد می گیریمم زیادتر بچه بود. بچه هایی که خیلی از من بزرگتر بودن. تازه بعضیاشون هم، هماندازهء بعضی از خانم معلمای اونجا بودن. تازه تازه! یکیشون هم یه ذره از مامان کوچیکتر بود. من مث همیشه که دسم از بس عرق می کرد، ول می کردم از دس مامان و فوت می کردم تا خنک بشه، و خوشم می آمد، دوس نداشتم دستم را از دس مامان ول کنم. بعد یه صدای بلندی مث زنگ در خونمون آمد که مامان می گفت زنگتان خورد. دیگه باید بری توی حیاط اون گوشه وایسی. اما من دوس نداشتم. دلم یک جوری می شد. مث وقتی که مسابقهء دوچرخه سواری گذاشته بودیم و از آن بالای کوچه با سرعت آمدیم پایین و من تا دور زدم یک ماشینی محکم از پلومان رد شد و آقاهه اخم کرد و بوق ِ محکم زد. انگار دلم تو دسم می لرزید. شبیه آن جوجه هه که تا گرفتم دستم، از من ترسید و دلش تو دسم لرزید. مامان دسش را از دسم ول کرد و می خندید و می گفت برو. اما من محکم لباسشو گرفته بودم، بعد یک بچه هه بود که بلند بلند گریه می کرد. خیلی خجالت کشیدم چون من هم دلم می خواست مث اون گریه کنم. اما چون کارش زشت بود گریه ام را غورت دادم. بعد یک خانومی معلمی که مامان می گفت اسمش ناظم است، آمده بود و دست اون بچه گریهوو رو محکم گرفته بود و هی به زور می خواست ببردش. من ترسیدم که من رو هم محکم بگیره، خودم کم کم لباس مامان رو ول کردم و رفتم یه ذره جلوتر. بعد مامان از آن خانوم معلمه که می گفت اسمش ناظم است یه چیزایی پرسید و یه کم تا تو حیاط آمد و بعد چن تا بچه را نشون داد که مث قطار بازی پشت سر هم واستاده بودن و بعضیاشون گریه می کردن و گفت برو پشت اونا وایسا. منم زود رفتم تا اون خانومه دعوام نکنه. اما خیلی شلوغ پولوغ بود و دوس نداشتم با اون بچه ها بازی کنم. بعد یه نفر دیگه اومد پشت من واستاد و مقنعهء منو محکم گرفت و هی فین فین می کرد و می گفت من مامانمو می خوام. بدم اومد که هی مقنعهء منو می کشید. منم رفتم پشتش واستادم که کسی پشتم نباشه. اما چن تا بچهء دیگه هی می اومدن پشتم و من هی می رفتم پشت اونا تا کسی پشتم نباشه مقنعم را بگیره. خودمم مقنعهء جلوییم را نمی گرفتم چون از اون خجالت می کشیدم که نمی شناختمش. بعد یک خانومه اومد که همه لباساش مشکیه مشکی بود، مث وقتایی که مامان می گفت تاسورا عاشوا ست. گفت من معلمتان هستم و یکی یکی از بچه هایی که جلوی من بودن همه رو نگا کرد و به من که رسید گفت مانتوی جلوییت را بگیر که می خواییم بریم تو کلاس. اما من دوس نداشتم ولی آروم مانتوش را گرفتم. بعد مث قطار همه رفتیم توی یه راهرو و من دلم می خواس مامانو ببینم اما در مدرسه رو بسته بودن و من هی بیشتر گریه ام می گرفت ولی گریه نمی کردم. بچهها خيلي بلن گريه ميكردند و اون خانوم معلمه هي ميخنديد و ميگفت: شما بزرگ شديد ديگه گريه نداره كه. تازه به يكي از بچهها گفت نبايد لوس باشه. اما اون بچههه فك كنم فقط دلش ميخواس مامانش پيشش باشه و لوس نبود. رفتيم تو يه اتاق بزرگ كه از آن صندليهاي آن پارك دوره داشت. كه زياد زياد پشت سر هم گذاشته بودن و اتاق يه كم تاريك بود و يك تختهءخيلي بزرگ داشت. آنقدر بزرگ كه اگر من دو تا دستامم باز ِ باز ميكردم باز هم اندازش نميشد و خيلي هم خوش رنگ بود كه محكم به ديوار چسبيده بود و هي مث تختهء خودم نميافتاد. و خيلي دلم خواس كه روش يه چيزي بكشم. بعد كه رفتيم تو بچهها همه دويدن كه رو آن صندليها بشينن و من را هم هل ميدادن. پيش يه صندلي كه رسيدم يكي از پشت هلم داد تو و گفت بشين ديگه. بعد من رفتم ته آن صندليه و چسبيدم به ديوار و ديگر سخت ميتونستم همه چيزاي جلوم رو ببينم چون ته اتاق بودم و آن خانوم معلمه هي داد ميزد و اخم ميكرد و بعد الكي ميخنديد و يه حرفايي ميزد كه من دوس نداشتم گوش كنم چون دلم ميخواس برم بيرون از آنجاي تاريك و زشت. بعد گفت اگه دفتر و مداد داريم دربياريم و با گچ رو تخته يه شكلهاي بيمعني كشيد و ميگفت بايد بين دو تا خط زمينه از بالا به پايين خط بكشيم. اما اون خطهاي خيلي بزرگ ميكشيد و دفتر من خيلي كوچيكتر از تخته بود. بعد من همين را گفتم و آمد دفتر را رو به خودش گرفت و چپكي به من گفت كه خطهاي زمينهء دفتر من كدومها هستن و بايد بين آنها خطهاي صاف بكشم و چند تا از آن خطها رو خودش برام كشيد. بعد كه من خواستم بكشم بعضي از خط آبياي وسط دفتر نبود خوب من هم بين آنها هيچي نكشيدم. چون خانوم معلمه گفته بود بين خط زمينه فقط بكشيم و نه هيچ جاي ديگه. تازه آخرش هم هيچ شكلي از تو ان خطا درنيومد و تازه شبيه نوشته هم نبود. دفتر بچهها رو از اون جلو يكي يكي نگا كرد و يه چيزايي ميگفت و مي خنديد. به من كه رسيد بلند خنديد. اما از خندش ترسيدم. دفترم را برداشت و گفت چرا اينجوري كشيدي؟ بايد يك خط را تا ته ميكشيدي بعد ميرفتي خط بعد. چرا وسطاش رو خالي گذاشتي؟ كف دستام عرق كرد يهو. دهنم باز مزهء بادوم تلخه را گرفت و گفتم: چون اينجاها خطه زمينه نداشته و شما گفتيد بايد بين خط زمينه بكشم. هيچي نگفت. دفترم را برد جلوي اون اتاقه و روشو به بچهها كرد و دفترم را باز كرد و به همه نشان داد و گفت ببينين اگه تو آفتاب بذاريم راه ميره. و بعد هم با مسخره خنديد. لپام داغ داغ شده بود. فكر كردم يه چيز داغ مثه چايي شيرين ريخته روش. دلم هم تن تن ميزد. ديگه نگاش نكردم. و خيلي گريهام گرفت. همه بچهها خنديدن و دلم ميخواس برم بيرون. مامان هي قبلنا ميگفت نبايد كسي رو مسخره كرد. مامان ميگفت خانوم معلما خوبن. مامان ميگفت آدم كاراي خوب ياد ميگيره تو مدرسه. اما هيچ كدوم اينا نبود. ديگه دلم نميخواس بيام. بعدن شب به مامان گفتم كه نمي خوام برم مدرسه. مامان گفت نميشه. و كلي حرف زد كه من از بس دوس نداشتم هيچي گوش نكردم. اگه مدرسه هم مث بادوم تلخه بود كه ميشد يك كمشو خورد و بعد ديگه نخورد و تف كرد، من هم اون خانوم معلمه و اون مدرسه رو تف مي كردم و ديگه نميرفتم. پرستو الهياري Links to this post: |