|
انجمن
فرهنگی
اجتماعی
الوند |
||
|
گروه خبررسانی برنامه های داخلی انجمن
منوی وبلاگ
●
صفحه اصلی
● پست الکترونيک
سازمان هاي جامعه مدني
|
|
Thursday, June 22, 2006
●
كارگاه داستان
||
11:19 AM
به ندرت پیش آمده بود که وسط زمستان عرق بریزم. زیر آفتاب سوزان بیابانی، حلقه زده ایم دور خانم پیران. مثل زنهای زمان قاجار صورتش را پوشانده که البته با کلاه آفتابگیر، مقنعه و عینک آفتابیش ترکیب خنده داری است. خود جیرفت البته سرسبز است ولی اینجا در تپه باستانی کنار صندل، زیر آفتاب ضل، وضع فرق دارد. خانم پیران برایمان می گوید که آن موقع هم اینجا طبیعت چندان سرسازگاری با مردم کهن ترین شهر جهان نداشته. کهن ترین شهر جهان. کهن ترین شهر جهان. می گوید که به نظر می رسد اولین نسخه خطی متعلق به اینجا بوده. همینجایی که رویش دوپایی ایستاده ایم و آدم خجالت می کشد که چرا روی خاکش با کفش راه می رود. اینجا از 7000 سال پیش تا 5000 سال پیش دارای تمدن بوده. غنی ترین تمدن جهان. 2000 سال تمدن. از تولد مسیح تا کنون. 2500 سال بعد از آنها کورش کبیر امپراطوری ایران را بنیان نهاد در 2500 سال پیش از ما. خانم پیران برایمان از زیر مقنعه و روبنده کذایی با اشتیاق تمام حرف می زند. می گوید اشیایی که در اینجا کشف می کنیم از نظر زیبایی بی نظیر است. شاید در هر منطقه حفاری تنها یکی دو نوع به این کیفیت پیدا شود در حالی که اینجا بی اندازه از این اشیا هست. خاک را از روی لوحی که صبح پیدا کرده اند می زداید و نشانمان می دهد. حق دارد بی نظیر است. انگار همین امروز تراشیده شده. می پرسم : خانوم پیران چرا اینجا؟ چرا اینجا اینقدر پیشرفت کرده؟ چرا چنین چیزهایی مثلا در اروپا پیدا نمی شود. آنجا که شرایط مساعد تر بوده برای پیشرفت. روبنده را باز می کند سینه را صاف می کند و می گوید: این البته نظریه خود من است. مردم اینجا زندگی ساده ای نداشته اند. هوا چندان مساعد نبوده. باران ماه ها نمی باریده. رود هلیل مرتب طغیان می کرده. و در مجموع کشاورزی که اینجا زندگی می کرده در سختی تمام بوده. در اروپا همه چیز فراهم بوده، باران همیشگی، زمین حاصلخیز، طبیعت رام و همراه و نیازی برای جنگ برای زندگی نبوده. می گوید: مردمی که در سختی زندگی می کردند ناچار بوده اند که به یک خدا، به یک نیروی غیبی، به نیرویی ماورایی ایمان بیاورند. ایمان بیاورند تا در سختی ها از او کمک بخواهند. مجبور بوده اند تا از او کمک بخواهند. تمام وجود خود را وقف کنند در ساختن یک شی به عنوان هدیه، تا نظر خدایشان را جلب کنند. تا آنها را نکشد. تا حافظشان باشد. تا خشکسالی نداشته باشند. اعتقاد داشته باشند برای روزهای سختی. برای همین هنر در اینجا روز به روز رشد کرده است. قشنگ ترین اشیا را ساخته اند برای خدایشان. *** همه می پریم تو مینی بوس. هلاک شدیم همگی. زیر آفتاب چله زمستان! . راننده آشناست. نوار می گذارد به هوای همیشه. اما هیچ کس حسش را ندارد. جاده خاک و خلی است و بچه ها کپه شده اند ته مینی بوس و مشغول بحث. توی نگاه همه بهت رو می توانی ببینی و یک سوال: چی بودیم و چی شدیم. یکی می اندازه گردن عربها، یکی می اندازه گردن آخوندها، یکی هم لابد دایی جان ناپلئون می شه و می اندازه گردن انگلیسا. من ولی حوصله بحث رو ندارم. صندلی پشت راننده چمبره زده ام و تو فکر حرفهای خانوم پیرانم. تصویر مات خودم رو تو پنجره می بینم و یه ابرومو می اندازم بالا و زیر لب می گم یعنی همش کشکه؟ راه زیاد است. کم کم دارد هوا خنک تر می شود. چشمم را باز می کنم. رسیدیم به پست بازرسی کرمان. البته قبلش خواهرها و برادرها تفکیک شده اند. ولی افاقه نمی کند. می خواهند بگردند ماشین را و رسما تا شب الافیم. می گم جناب سروان آخه ما اصلا به قیافه مون می خوره سیگار بخواهیم بکشیم؟ دستش را گذاشته روی قلب یکی از بچه ها. راننده بهم زیر لب می گوید: می خواهد ببینه قلبش تند تند می زنه. خیلی بد اخلاقی نمی کند. می گوید: هم برای مواد هم برای عتیقه. یهو رنگ از روم می پره. عجب غلطی کردم ها. ورقها که ته ساکه . کاریش هم نمی شه کرد. با این گلدون شکسته چی کار کنم. الان گیر بدن بهمون چی. یک تکه سفال شکسته آشغالی از رو زمین برداشتم یادگاری. الان دستش رو بذاره رو قلب من به هوای همین یه تکه سکته می کنم. خدا خدا می کنم که به خاطر هیچ و پوچ گرفتار نشیم. خدایا عجب غلطی کردیم ها. اصلا من که چیزی ندارم. این مینی بوس چیزی نیاورده باشد. خدا خدا می کنم و دور می شوم کمی از مینی بوس. سرم پایین است. یک لحظه فقط طول می کشد. می بینم که پژو دارد با سرعت می آید طرفم. آن یک دهم ثانیه انگار فیلم را کند کرده باشند. می آید و من نمی فهمم باید چه کار کنم فکر می کنم که مثلا اگر بزند چه می شود. سختم است تکان بخورم. بیاید دیگر کاریش نمی شود کرد. خانم پیران و نظریه اش را مرور می کنم. یعنی همه اش کشک است؟ می کشم خودم را عقب. زمین می خورم و رد می شود از روی زانویم. قشنگ می بینم که رد می شود از رویش و می رود و تازه ترمز می کند. *** به هر مصیبتی که هست پایم را می گذارم روی تخت رادیولوژی. مثل یه طالبی باد کرده مچم. زانویم خدا را شکر آسیبی ندیده ولی مچ پای دیگرم پیچیده و مانده زیر وزن خودم و وزن ماشین. امير فصيح Links to this post: |