انجمن فرهنگی اجتماعی الوند

 

سایت انجمن الوند

گروه خبررسانی برنامه های داخلی انجمن


منوی وبلاگ

 

Saturday, July 01, 2006

كارگاه داستان!
 
تمامِ كف خيس شد


تا من لباسم را عوض كنم و مسواك بزنم و بيآيم‌، تو خوابيده بودي. نه! نه! دراز كشيده بودي و چشمهايت بسته بود. هم دلم كمي شكست كه منتظرم نماندي و هم شيطنتم گل كرد.
آرام رو تخت،‌ خودم را كنارت سراندم و بي صدا نزديك صورتت شدم. انگشت سبابهء‌هميشه سردم را آرام، درست از وسط پيشاني‌ات، در امتداد خط تقارن بدنت، جوري كه هم انگشتم را لمس كني و هم درحسرتش بماني، تا روي بيني‌ات و بعد لبهاي نميه بازت و برجستگي چانه‌ات كشيدم.
و از اين كه حتي چشم باز نمي‌كني و انگشتم را رها كرده، مي‌گذاري كه بگذرد؛ هم پرهيجان مي‌شدم كه چطور مي‌خواهي غافلگيرم كني و هم ذره ذره ذره دلم مي‌شكست كه چرا اين همه بي‌تفاوتي؟
از زير چانه‌ات با يك مكث كوتاه ادامه دادم. منتظر بودم به سيبك آدم كه رسيدم يا من تمام بشوم يا سكوت تو. اما هيچي تمام نشد. و من گيج تا گودي شروع قفسهء سينه ادامه دادم. و دستهايم سردتر مي‌شد.
به جناغ سينه كه رسيدم دور عضله‌هاي سينه يك 8 انگليسي خوابيده كشيدم و بعد به انتهاي كمر راست كج كردم و باز اريب از ناف به ران چپ.
براي من هم سكوتت بي‌تفاوت مي‌شد گويا، همانطور كه براي تو حضورم گويا.
از ران تا سرانگشتها مارپيچ و بي‌حوصله و تند پايين رفتم و كف پا مكث كردم و باز شروع كردم مثل خط خطي تو چركنويس،‌كف پايت كشيدن.
همه جايم مثل يخ سرد شده بود. و خودم هم. كنارت دراز كشيدم و دو دستي بازويت را چسبيدم. گرچه تو هم سردتر از من، حتي تكاني نخوردي.
صبح كه دوش گرفتم و برگشتم و هنوز با آن لبخند يخي بودي. حتي نگاهم نكردي. دلم پرپر شد. بس است ديگر. تمام كف خيس شد و من فقط از خانه بيرون رفتم.
***

آن روز يخي همه سرد و بي‌تفاوت به نظرم مي آمدند. چرا بايد رفتار تو با من در تمام روابط تاثير بگذارد لعنتي؟؟؟
وقتي برگشتم در را نتواستم باز كنم. اما تو شلوغي خانه يكي در را باز كرد. تو اتاق خواب خيلي‌ها بودند و تو. همه گريه مي‌كردند، جز تو. يك تكه كاغذ رو ميز كنار تخت بود. خط تو بود:
" تا من لباسم را عوض كنم و مسواك بزنم و بيآيم تو خوابيده بودي. نه! نه! دراز كشيده بودي و چشمهايت بسته بود..... "اما خط آخر خرچنگ قورباغه مي شد. تمام كف خيس شد و من فقط از خانه بيرون رفتم.

***
الآن نيم ساعت است كه مژده دستشويي است و من روي تخت دراز كشيده‌ام و
چشمهايم را بستم و ....نيم ساعت؟....نيم ساعت؟.....مژده! مژده!....

* خواننده گرامي: اينجا يك خط شكسته بزرگ آخر متن نوشتاري بود و ديگر همين!
پرستو اله‌ياري 22/12/84
||  1:17 AM


Links to this post:

<\$BlogItemBacklinkCreate\$>